در لایه های ناپیدای زندگی
از درونی یخ زده برخواستی
در شبی که آبستن ستاره هایی بی فروغ بود
تو بیدار شدی
و ترس
یگانه مرثیه ی تو بود
...................
آنگاه که شب سایه هایش را می گسترانید...